تولد بابا

دیشب تولد بابا بود
جاتون خالی، یکم شیطونی کردیم و جلافت
بعدشم عکس و کیک و ….
همه چیز که تموم شد
بابا گفت :
“جای چند نفر تو تولد من خالیه!!!!
گاش اونا هم بودن ؟
مثل:
پپری ، معمار بیکار ، مرحومه مغفوره ، سارا ، روشنا ، پریا(بلاگ می) ، و …..

راستشو بگم جاتون خالی بود
اما این موضوع دو تا نکته داشت
یکی اینکه بابا تازگیها خیلی حواسش به دوستای اینترنتیش هست
و دیگه اینکه بابا هرچی اسم گفت اسم خانمای وبلاگ نویس بود
خوب آخه بابای بنده
پسرای وبلاگ نویس دل ندارن
قبول نیس به خدا
این همه تفاوت

البته درک کنین چقدر من مظلومم!!!!!!

مرداد آمد

سلام به همه دوستان عزیزم

نوشتنو از بعد دوران دانشگاه شروع کردم
انگار رفتن من با دانشگاه مصادف شد با اینکه بخوام بنویسم
خیلی وقته دارم مینویسم و خیلی جاها
البته همه رو اول برای دلم مینویسم
اونایی که از خیلی قدیم باهام آشنا بودن و مطالبمو خوندن این موضوع رو میدونن
دوستانی که جدید تر با هم آشنا شدیم بهشون قول میدم همه جریان نوشتنامو کامل بگم و تکمیلش کنم
و بگم چطور دستم به نوشتن باز شد ( جریان من و کامی رو میگم )
گاهی یه عالم مینویسم ؛ خیلی که خودمم از نوشتن خسته میشم , یه عالم ایمیل و یه مطلب و ….
گاهی هم یه دفعه به دلایل مختلف اصلا نمیخوام و یا نمیتونم ببنویسم
که این مدتی هم که ننوشتم یکی از اون موارد نتونستنا بود
این بار هم مشکلاتی برام پیش اومد که نتونسم بنویسم
سعی میکنم که طبق یه پست کامل , شرح ماوقع رو بگم
جریان نوشتن امروزم رو بگم
امروز میخوام دو تا موضوع رو بنویسم , برای همین اومدم:

موضوع اول
اول از همه دوستانی که توی این مدت منو تحمل کردن و مطالب منو خوندن تشکر میکنم
الان حدود یک ساله که اینجا توی این وبلاگ نیز دارم مینویسم
تو این مدت تجربیات خیلی زیادی پیدا کردم و با دوستان خیلی عزیزی آشنا شدم
جای خیلی خیلی خیلی دوست داشتنی ای شده برام
جوری شده به جاهای دیگه ای که قدیم توی اونها بیشتر مینوشتم کمتر سر بزنم
و این وبلاگ شده بیشترین جایی که مینویسم و بهش سر میزنم

اما یک سری مشکلات توی این وبلاگ و بلاگ اسپات دارم
مهمتر از همه ؛ یه مدت یه بار بلاگ اسپات فیلتر میشه بعد از یه مدت دوباره باز میشه
به قول قدیمیا هم هیچ جا خونه خود آدم نمیشه
این بود که میخوام وبلاگ اصلیمو ببرم خونه خودم
بالاخره اونجا خونمه و هرطور بخوام میتونم باشم
البته اینجارو هم خیلی دوس دارم و نگهش میدارم و بازم اینجا مینویسم
اما وبلاگ اصلیم میره خونه خودم
آدرس وبلاگم میشه:

http://blog.masiha.ir

موضوع دوم
بالاخره یه ماه مهم رسید
ماه خــــــــــــیلی مهمیه
اول یه جمله مشهورو بگم دلم خنک بشه

همه مردادین
یا دوست دارن مردادی باشن

اهم اهم؛ حواسا جمع ، به آرزوهاتون فکر نکنین

میخواستم این ماه مبارکو به همه تبریک بگم
و یه تبریک خیلی مخصـــــــــــــــــــــــــوص به همه مردادیا داشته باشم
در جمع وبلاگیا هم مردادیان عزیزی هستن که میخوام اینجا ازشون یاد کنم
و بهشون تبریک بگم
اگر کسی جامونده , پوزش میخوام و بفرماین تا به لیست اضافه بشه

روزهای تولد

۰۲ مرداد بابا
۰۸ مرداد پپری
۱۰ مرداد مسیحا
۱۲ مرداد معمار بیکار

۱۴ مرداد  سارا
۲۲ مرداد آنی دالتون
۲۵ مرداد احسان

۲۶ مرداد مریم۳۶۰

مردادیا!!!
تا میتونین از ماهتون استفاده کنین
و بدونین توی این ماه از آسمون براتون طلا میباره
مطمئن باشین

برای نظرات هم در وبلاگ خودم لطفا نظر بدین
بالاخره میخوام اونجارو افتتاح کنم
ممنون

جریانهای منو ددی!!!!!!

سلام
دیشب دَدیه ما منو بدجوری دعوا فرمودند
به شدت هرچه تمام تر
که
” دیگه نمیام به وبلاگت سر بزنم”
گفتم
“بابا ، این روزا سرم خیلی شلوغه”
فرمودند
“اگر سرت شلوغه پس چرا وبلاگ داری”
اینو موندم چی جواب بدم
آخه ددی بعضی روزها پیش میاد آدم نتونه جواب بده
خداییش بابای من هم بدجوری پایه وبلاگ شده ها
تازه دیشب بهمون گیر سه پیچ داده که من میخوام بیام فیس بوک
گفتم بابا تا اینجا اوکی ، اونجارو نمیشه بیای
اونجا دیگه ممنوعه!!!!!!!!!!!!
****
اما حالا یه جواب کلی
از هم دوستان در اینجا و اونجا و اون یکی جا و اون یکی یکی جا عذرخواهی میکنم
دونه دونه بگم
اول دوستان وبلاگی و عزیزانی که برام کامنت گذاشتن و جواب ندادم
آقایون ، خانما ، ببخشید ، قول میدم به زودی بیام و جواب بدم
به وبلاگ همتون هم سر میزنم
میدونم حدود ۵۰ تا کامنت رو جواب ندادم
به همین تعداد هم باید کامنت بزارم که روی چشمم انجام میدم
دوم دوستان اونجا(فیس بوک تحریم الله علیه)
اونجارو که نگو
دیروز ۱۳۰ پست جواب نخونده و جواب نداده داشتم
امروز ۲۵ تا بهش اضافه شد ، میشه ۱۵۵ تا
کی برسم همشونو بخونمو جواب بدم خدا باید بیاد کمکم
دوستان انجمن ایمیلی رو که نگووووووووو
جمع میزنم:
انجمن اول ۴۱ ایمیل
انجمن دوم ۱۰۳ ایمیل
انجمن سوم ۲۱ ایمیل
اما خوش بحال انجمن چهارمیا که همشو خوندم و جواب دادم
جمع کل ۱۶۵ ایمیل نخونده دارم
یه هفته نتونستم جواب بدم
الان باید جواب ۱۰۰+۱۵۵+۱۶۵ یعنی ۴۰۵ کامنت / نفر رو بدم
خدااااااا
به اینجا که رسیدم دستام رفت بالا و میگم
جناب آقای پدر
شوما راست میگوئید
من که نمیتونم جواب بدم
پس چرا اینارو دارم
اما یکم هم خودمو تحویل کش کنم:
این روزها همه مسیحا رو نگاه میکنند شما چطور؟

روز پدر مبارک

ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود
خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود
حتم دارم در شب میلادت، ای غوغاترین!
حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود
هر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین!
بال های خویش را دست توسل کرده بود
خجسته میلاد فرخنده مولود کعبه ، قران ناطق ،
مولی الموحدین،حضرت علی علیه السلام
و گرامیداشت مقام والای پدر مبارک باد

آن که مرا در آغوش می گرفت و با وجود خستگی پس از کارش به بیرون از خانه می برد و برایم خوراکی های رنگارنگ می خرید، پدرم بود. آن که با بودنش احساس تنهایی نمی کردیم و نیازهای عاطفی ما را پاسخ می داد، پدرم بود و آن که هر زمان نیاز به حمایتش داشتم به یاری ام می شتافت، پدرم بود.
همیشه از دلشادترین جهت خانه، خنده تو برمی خیزد. آن گاه که ما را به جرعه ای گوارا از عاطفه مهمان می کنی، آسمان در اتاق آبی من است. وقتی آغوش گرم تو باشد _ که هست _ سایه آسایش مثل یک غزل دلچسب، همه جا فراهم است. بارها دیده ام وقتی می خندی، خانه به تولدی دوباره از روشنی می رسد، تا آن جا که آینه های تاقچه می شکفند و گلدان شمعدانی به طراوتی بی نظیر می رسد. می خواهم بگویم که قسمت عمده ای از زندگی چند نفره ما، با همین خنده های تو سپری می شود. با عشق و با تلإلؤ.
کنار پنجره می آیم و می دانم این شاخه لطیف در لیوان گذاشته شده، می داند که تو چقدر گل تری! پنجره را می گشایم و می بینم دنیایی که تو نشانم داده ای، چقدر مهربان است. الآن کنار آینه آمده ام _ همان آینه قدیمی _ و خود را درون آن می بینم، ایستاده بر بلندای افتخار. پدری چون تو تکیه گاه من است.
صدای خسته ات را که با شب به خانه باز می گردد، به تمامی نورها و عطرهای پیرامون ترجیح می دهم. آمده ای به خانه با کلیدهای تجربه در دست، از سمت تلاش های مردانه و غرورآفرین. آمده ای به خانه و تویی که تنها و همیشه در خانه اندیشه منی.
حکایات کوهمردی ات، زمزمه ای بس طولانی در ذهن زمان است. به اندرز می خوانمش و چراغی در دست،راه خود پیش می گیرم تا رفتن. تا رسیدن. پدر! شیوه زندگی را از چشم هایت باید آموخت که برق محبت در خویش دارند و از دست هایت باید آموخت که روایت سعی و صبوری اند.
پدر، ای بهار من! من از تبار سبز توام؛ با بدرقه دعای همیشگی ات. می خواهم چیزی بگویم. هرچه می گذرد دلسوزی های پیش از اینَت بر من آشکار می شود. بارها پیش آمده است که من بوده ام و واقعه ای دقیق و مقطعی حساس. من بوده ام و چیزی جز راهنمایی های تو نبوده است. من بوده ام و تویی که همیشه ات در سینه ستوده ام. من در پناه ملاطفت تو، روز به روز رشد کرده ام به هر سو نگریسته ام، حرف های رهگشای تو بوده است روبه روی ماجرای سختی به نامِ زندگی.
پدرم وقتی که ……. ساله بودم

۴ساله: بابا هر کاری میتونه انجام بده.
۵ ساله: بابام خیلی چیزها می دونه.
۶ ساله: بابام از بابای تو باهوشتره.
۸ ساله: بابام هر چیزی رو دقیقا نمی دونه.
۱۰ ساله: در گذشته، در زمانی که بابام بزرگ می شده چیزها با حالا متفاوت بودند.
۱۲ ساله: خوب،طبیعی است پدر در آن مورد چیزی نمی دونه. او برای بخاطر آوردن کودکی اش خیلی پیر است.
۱۴ سال: به پدرم خیلی توجه نکن. او خیلی قدیمی فکر می کند.
۲۰ ساله: آه خدای من! او از جریان روز خیلی پرت است.
۲۵ ساله: پدر کمی در باره آن اطلاع دارد. باید اینطور باشد، چون او با تجربه است.
۳۰ ساله: بدون مشورت با پدر کوچکترین کاری انجام نمی دهم.
۴۰ ساله: متعجبم که پدر چگونه مسائل را حل می کند. او خیلی عاقل و دنیایی از تجربه است.
۵۰ ساله: اگر پدرم اینجا بود همه چیز را در اختیارش قرار می دادم. در این باره با او مشورت می کردم. خیلی بد شد که نفهمیدم او چقدر فهمیده بود. می تونستم خیلی چیزها از او یاد بگیرم.