یک چهارم نود

گویند:
خیلی وقته دیگه بارون نزده *** رنگ عشق به این خیابون نزده
راستش شاید زده اما با هوای پر از ریز گرد ما، نه بارونش بارونه و نه عشقش بدرد بخور.
زندگی ما هم نزده شده ، فقط خودمون زده شدیم ، نسبت به هم ، در کنار هم ،  با هم ، ….
مدتیه که ننوشتم  ، نمی گویم مشغله کاری داشته ام که با وجود مشغله زیاد، وقت آزاد هم داشته ام.
نمی گویم حوصله نداشتم چون تعدادی نوشته خصوصی برای خودم نوشتم اما منتشرشان نکردم
خواننده همراه عزیز هم داشته ام که به احترام آنها بنویسم ،،، مقصر خودم هستم ،
چون هم مزاحمت دارم و هم مراقبت.

از سال ۹۰ بگویم : ۲۵% آن در حال تمام شدن است ، در این ۲۵% که بخش تعطیلاتش خیلی خوب هم بوده ،
هیچ جا نرفتم ، هیچ جا که نه ، دو روز لنگرود رفتم ، بالاخره شهرمه ، اما حوصله رفتن به جای دیگه ای رو

نداشتم ، البته چند سفر رو برنامه ریزی کردم که همه آنها بهم خورد یا بهتر بگویم بهم زدم

رفیق شفیقم اومد تهران ، مراسم اکبر خورون ۲ را هم برگزار کردیم که امیدوارم اکبر خورون ها حداقل به دو رقم
برسد ، البته اگر گارسون اکبر فروش از دستمان شکایت نکنه و یا اگر اکبر مثل امسال فرار نکند.
چند شیطنت خوشگل هم داشته ام ، چند کوه دوست داشتنی رفتم ، از چند بار پلنگ چال تا رفتن به قله توچال،
بعد از سالیان سال برای بار دوم تله کابین توچال را سوار شدم و به قله رفتم ، یه سری هم به هتل توچال زدم
اعتراف می کنم چقدر دلم میخواد یه شب رو توی هتل توچال با شرایط خاصی سپری کنم.

با گروهی از دوستان عزیز یه سفر کوچولوی یک روزه به هرانده داشتم که خیلی خیلی خوش گذشت
و به یاد ماندنی، مخصوصا بازی زوی جمعی و گازهای معروف دوستان…..

در این یک چهارم سال که گذشته، چندین کنسرت خوب هم برگزار شده که متاسفانه نتونستم بروم
سریال قهوه تلخ هم تنها نقطه تلاقی من و تلویزیون خونمونه، اما رابطه ام با ضبط ماشینم خیلی خوب شده
و آهنگهای مورد علاقه ام رو توی ماشین حسابی گوش می دهم
رضا صادقی هم که کاست جدیدش رو هم منتشر کرد، چندین بار اسمشو عوض کرد اما آخر سر با اسمی
بسیار متفاوت به بازار عرضه شد ( دیگه مشکی نمی پوشم )
اسم کاست رضا صادقی منو یاد خیلی چیزها انداخت ، یکی اینکه زمانی که کسی را کنارمان داریم ،
قدرش رو نمیدونیم ، باهاش خوب برخورد نمیکنیم ، ارزش وجودش رو نمیدونیم ، بعد از رفتنش میایم عزادار می

شویم و سیــــاه پوش، فقط برخی سیاه ظاهر می پوشیم و برخی باطنی سیاه پوش می شویم
اما این سیاه پوشیدنها دردمون رو درمان نمیکنه ، فقط خودمون رو توجیه میکنیم.
به جای این سیاه پوشیدنها بهتر است قدر افراد و اشیایی که داریم را بدانیم تا دوباره لازم نباشه برای آنها هم
سیاه پوش شویم.

راستی قرتی هم تصادف کرد . در همین حد بسه در مورد این حادثه بد………..

خیلی چیزای دیگه هم هست که دوست دارم بگم، رابطه ام در سال جدید با دنیای بادبادک بازی خیلی خوب شده
و یاد زیادی از دوران کودکیم میکنم .
اولین باری که به پارک پردیسان رفتم که اونجا هم بادبادک بازی کنم، فکر میکردم همه یه جوری بهم نگاه میکنن
اما اونجا خودم عجیب به دیگران نگاه میکردم، از بچه ۳ یا ۴ ساله بود تا پیرمردی بسیار جوان دل.
تازه اونجا دیدم بادبادک بازی جمعی چقدر مزه میده و پارک پردیسان جون میده برای بازی

پارک چیتگر هم همچنان جایگاه مورد علاقه منه و خیلی بهش سر میزنم ، و به قول دوستی
یه دوست دختر هم نداریم که با هم بریم چیتگر و …………..   ………… .   ………………..   ……….

در جمع وبلاگیها هم کمتر حاضر شدم و این بیشتر از هر چیز برای خودم ناراحت کننده و سخت بوده
اما زمانهایی هست که آدم از همه و مخصوصا از خودش فرار میکنه

در آخر :
اوس کریم منو از یاد نبر، تنهام نزار ، بنده بدی هستم اما تو بهترین و مهربون ترینی ، پس

لطفا

تنهام

نزار

دوستان برام دعا کنید ، این روزها نیازمند دعای همه هستم ، منو از یاد نبرین ، ممنون

درد دل با اوس کریم


چراغا رو خاموش کن هوا هوای درده

دوست ندارم ببینی چشمی که گریه کرده

چراغا رو خاموش کن سرگرم گریه باشم

میخوام به روم نیارم باید ازت جدا شم

فکر نبودن تو دنیامو میسوزونه

چراغها رو خاموش کن چشم و چراغ خونه

یه خورده آرومم کن نشون نده که سردی

حالا وقت دروغه بگو که برمیگردی

از شرم اشکای من رفتی چرا یه گوشه

ازم خجالت نکش چراغا که خاموشه

اگر دلت هنوزم باهام یکم رفیقه

یه خورده دیرتر برو فقط یه چند دقیقه

فکر نبوندن تو ، دنیامو میسوزونه

چراغا رو خاموش کن چشم و چراغ خونه

یه خورده آرومم کن نشون نده که سردی

حالا وقت دروغه بگو که برمیگردی

بگو که برمیگردی

فکر نبودن تو دنیامو میسوزونه

یه خورده آرومم کن نشون نده که سردی

حالا وقت دروغه بگو که برمیگردی

بگو که برمیگردی

بگو که برمیگردی